تبلیغات
همه چیز - داستان جالب
 
همه چیز
از اسمش معلومه همه چی توش هست!فقط باید بگردی...
درباره وبلاگ


...:بسم الله الرحمن الرحیم:...
به بزرگترین مرجع همه چیز خوش اومدین.
ما همه چیزیم!تا بی نهایت.....
نظر از شما دلگرمی از ما
هدف ما همه چیز است،،،همّه چیز!تابی نهایت.....
ما را با نظراتتان همه چیز تر كنید...
در هر زمینه هم نویسنده میپذیریم فقط كافیه از هر طریقی كه میخواید بگید تا رمز و...رو براتون ارسال بشه.
سایت ما در قبال كد های مخفی هیچ مسئولیتی را نمی پذیرد.
ما را لینك كنید و به ما اطلاع دهید تا لینك بشید
كپی برداری از مطالب سایت فقط با ذكر نام سایت مجاز می باشد.
همه چیزیم . . .


تا بی نهایت.....!

پنجشنبه 9 بهمن 1393 :


تنها بازمانده:
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید:"چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟"

آنها در جواب گفتند: "ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!"









نوع مطلب : داستان و ادبی، 
برچسب ها : همه چیزستان، همه چیز، داستان، حکایت،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.